روی دیوار گلی می خندد                                                                                                                             پشت دیوار بهار منتظر است                                                                                                                        کوله­باری دارد مخمل دوز

که بدزدد، ببرد، هر چه دل است..

از اونجا که متن بالا یکی از زیبا­ترین تبریک­های عیدی بود که گرفتم (از طرف مریم جون) و خیلی هم دوستش داشتم گفتم بزارم اینجا که بقیه هم ازش لذت ببرن.. خب البته شاید یه کم دیر باشه از عید و سال نو نوشتن و تبریک گفتن، بهرحال یه چند روزی گذشته و یه کم لوس و بی­مزه ممکنه بنظر بیاد..

راستش رو اگه بخواید چنان شوک عظیمی بهم وارد شد شب اول عید که کلاً منو بهم ریخت و قدرت انجام هر کاری رو ازم سلب کرد و تا الانم بهتر نشدم، فقط میشه گفت یه کم قضیه برام عادی شده و پذیرشش البته آسونتر.. آدم بدِ دروغگوی از پشت خنجرزن کم ندیدم توی زندگیم اما این یکیش دیگه نوبر بود به خدا حتی منی که به کارگاه بودن و خانوم مارپل بودن معروفم بین خیلی­ها، یه لحظه هم به حرفای این آدم و دروغای گنده گنده­اش شک نکردم (نه اگه بخوام با خودم رو راست باشم باید بگم شک کردم اما شاید اونوقتا نمی­خواستم قبول کنم) و حالا بیشتر از همه بابته ساده لوح بودن و احمق بودن خودمه که شوکه­ام و متاسف.    از طرفی هم من قصد نداشتم اینجا رو ببندم، توی شرایط روحی مناسبی نبودم بعدشم که این پرشین بلاگ با این ورژن جدیدش چنان رفت روی مخم و هنوزم هست البته که منم اینجا رو ول کردم و رفتم بلکه حالم بهتر بشه که نشد.. اینا رو هم محض درد و دل اینجا نوشتم و گرنه قصد خراب کردن لحظه­هاتون رو نداشتم دوستان

 

/ 7 نظر / 9 بازدید

جودی عزیز..سلام..خوشحالم که باز می بینمت..تو منو نمی شناسی اما من..مدت هاست که به نوشته هات انس گرفتم..وقتی دیدم اومدی خیلی خوشحال شدم..سال نو به تو هم مبارک..توی این روزگار دون آدم حتی نمی تواند به چشمهای خود نیز اعتماد کنه..من کسی بودم که از قلب و از دل محبت می گذاشتم برای خانواده ام..و زمانی اتفاقی برای من افتاد..خنجری که نا به هنگام به قلبم نشست..به گونه ای که تا 3 ماه می گریستم..و بینایی یکی از چشمانم تقریب از دست داده بودمو همه چیز را تار می دیدمدکتر تشخیص MSداده بود..به علت فشار بالای عصبی..اما وقتی چهره ی شکسته ی مادرم را دیدم..دستانش را بوسیدم و سعی کردم بلند بشم..سعی کردم ببینم کسانی هم هستن که به امید من نفس می کشند و من کسی نیستم که بتوانم این حق را از آنها سلب کنم..6 ماهی از آن ماجرا می گذرد و من 80% تاری چشمم به یاری خدا بهبود یافته..وقتی فکر می کنم می بینم آیا آن خودی, که خنجرش از بیگانه سخت تربود, ارزش افزون شدن چین های روی پیشانی مادرم را داشت؟ هرگز نداشت..هرگز.. امیدوارم در این مبارزه پیروز باشی..جودی عزیز[گل] دنیا-تــنها ِa..h@yahoo.com

داش ساقی

سلام و دو صد سلام [لبخند][گل] زمستان رخت بربسته آخرین بازمانده ی این سال و بهار با ارمغانش نوروز در راه بهاری سرشار از سبزی و طراوت و پیاپی لبخند برایتان آرزو دارم [گل] موفق و پاینده باشید

داش ساقی

سلام و دو صد سلام [گل] زمان سوخت زمستان آخرین بازماندهی گذشته رخت بر بست و بهار دوباره از سطر اول شروع کرد و تنها خاطره ی زمان سوخته برجای مانده و دیگر هیچ... [گل] خیلی منتظر ماندم تا دوباره بنویسی و اکنون خوشحالم موفق و پاینده باشید

ابراهیم

من هم سال جدید رو تبریک میگم.[گل] در سال جدید این تجربه جدید هر چند تلخه ولی به هر حال می تونه یه سرمایه بحساب بیاد. امیدوارم هر روز شادتر باشی.

ساروی ریکا...///

چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش حضرت حافظ ....