گوش کن، جاده صدا مي زند از دور قدمهاي ترا.
چشم تو زينت تاريکي نيست.
پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بيا.
و بيا تا جايي، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي کلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يک قطعة آواز به خود
جذب کنند.
پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثة عشق تر است.

/ 4 نظر / 4 بازدید
نيما

وبلاگ خوبی داری.از مطالبت لذت بردم.اگر مايل هستی بيا بهم لينک بديم.شادوموفق باشی.

نيما

برای اينکه لينک بذاری کافيست که در قسمت "ويرايش قالب" متن زير رو بذاری. به انديشه آبی فکر کن در ضمن من برات لينک گذاشتم.موفق باشی.

msheyda .persianblog .com

و اسودگی ...در خم ..پيچيده ...اين تنهايی ...معمای ...عجيبی شد....در نا باوری پرچين های فاصله عداوتهای روز بی مداواست . م / شيدا/////