کوله­ام سنگین و دلم غمگین است!

اما تو دلواپس نباش!

نیامدم که بمانم!

تنها به اندازة نمباره­ئی کنارم باش!

تمام جاده­های جهان را

به جستجوی نگاه تو آمده­ام!

پیاده!

باور نمی­کنی؟

پس این تو و این پینه­های پای پیادة من!

حالا بگو!

در این تراکم تنهایی

مهمان بی­چراغ نمی­خواهی؟

 

"یغما گلرویی"

 

 

پ ن: حالم بده، خیلی.. دیگه طاقت شنیدن اینهمه خبر بد و ناراحت کننده رو ندارم، من کم ظرفیت شدم یعنی؟ یا خبرای بد زیاد شدن؟ :((

 

 

 

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نهال

تو بیا ف ,خودم چراغانونی می کنم خونه‌هرو واسه تو , اصن تو خودت چراغی عزیز جان.

ساویژه

فکر کنم غم اطرافمون زیاد شده. مرسی بابت تبریکت.

ساروی ریکا ...///

عشق باز می خندد بر لب ماه باز می تابد در شب رود باز می روبد بر راه پائیز باهمه ی زردی برگش مهمان میشود بر سفره باغ بار دیگر میزند چنگ بر دل تنها و غمینم غربت تلخ باد باز می پیچد بر برگ برگ باز میرقصد در باد فصل گستردگی برگ است در بستر خاک ................... ................. ........ سپتامبر ...دوهزار و هشت ..../// احوالات...مخلصم خیلی زیاد ...می تبریکم برای خاله شدن دوباره اهورایی و اوستایی باشید ...///

شکوفه

سلامممممممممممم :) وبلاگ خیلی خیلی زیبایی دارین خوشحال میشم پیش منم بیاین [لبخند][لبخند] منتظرتون هستم ................ فعلا بابای ..................[تایید][تایید][تایید][تایید]

الهام

دیدم اسم بلاگت شبیه منم اومدم تو!خیلی زیباههه!یعنی خوشم اومد....اگه دوس داشتی بی خونه ی دوست منم بیا

مصلوب

مهمان بی چراغ پای آبله...

دختر نقاش

مگه نمی گی خوبی؟ پس یادداشتی بگذار تو دفترت که بدونم رو به راهی..