خدايا،
آتش مقدس شك را
آن چنان در من بيفروز
تا همه ي يقين هايي را كه در من نقش كرده اند، بسوزد.
و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر ،
لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني،
شسته از هر غبار، طلوع كند.
خدايا،
به هر كه دوست مي داري بياموز
كه عشق از زندگي كردن بهتر است،
و به هر كه دوست تر مي داري، بچشان
كه دوست داشتن از عشق برتر!
خدايا،
به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ،
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم.
و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش، سوگوار نباشم.
بگذار تا آن را من، خود انتخاب كنم،
اما آن چنان كه تو دوست داري.
چگونه زيستن را تو به من بياموز،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

دکتر علی شريعتی

/ 37 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
samaneh

برای کسی که ناله نيز نمی تواند..که حلقوم فرياد ندارد..قلب عصيان ندارد...چه ميگويم؟حتی نمی تواند بلرزد..اخم کند..نمی تواند در اين خلوت مرگبار تنهايی..حتی بر پيشانيش مشت بزند..نمی تواند تحمل کند..نمی تواند بگريد...نمی دانی درد کشيدن چگونه سخت است.تا کجا سخت است!...چه ميگويم؟!..اين کلمات از آن زنده هاست...از آن دنيای پر از توانستن..پر از بودن..پر از زندگی کردن...اينجا هيچ کلمه يی يارای حرفی ندارد...هيچ کلمه يی..هيچ زبانی کاری از دستش ساخته نيست!...چه بگويم؟!... ( ۱ )

samaneh

چه بگويم؟! جز همين اندازه که مرا مرنجان...در اینجا من همواره نگران توام...جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش...آنگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته یی و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند...ویکایک برايت قصه يی ساز کرده اند..ناگهان لبان سيراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگيت ..از قصه يی تلخ بپژمرد...من از اينجا نبايد جز قلقلک پياپی خاطره های شيرين وآرزوهای وسوسه انگيز آميخته با شرم و شوق و نوازش ...در تو حالتی ديگر ببينم!...مرا در اينجا در اين تنهايی جاويد و ساکتم...آرام بگذار...تو بايد سالهای سال...بی من دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن...باشی و زندگی کنی...باشی و زندگی کنی.....باشی و زندگی کنی..... ( ۲ ).....

samaneye to

آری باشی و زندگی کنی !!....که دوست داشتن از عشق برتر است...ومن هرگز ...خود راتا سطح بلندترين قله ی عشقهای بلند ....پايين نخواهم آورد.....( دکتر علی شريعتی .... ؛دوست داشتن از عشق برتر است؛....کتاب کوير ).....من خيلی اين متن رو دوست دارم...همين....سمانه تو

بارون(پرنده آبی)

سلام...وقتی می بينم تو می خوندی انگاری دنيا داره می خنده و شاده...دوست دارم

سر به هوا

سلام جودی عزيز :) ... خوشحالم کردی سر زدی ... بيشتر از اين کارا بکن :)) ... بيشتر کسانی که ميان اينجا نظر ميدن نظراشونو با شعر ميدن ... حالا من که شعر بلد نيستم و کتاب شعر هم ندارم چيکار کنم؟! ... ناچاریم همینجوری بگیم خيلی قشنگ بود (الکی هم نميگم ...) خيلی قشنگ بود ..

ونوس

سلام......... زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست ....... موفق باشی ........ مطلب قشنگی بود

قاصدك(ماماني& نوه)

سلامممممممم صد تا سلام به جودی خوبه خودمون ......... جودی جان از اينکه لينک مارو گذاشتی تو وبت خيلی خيلی ممنون ........ من که نميتونم در مورد وبت نظر بدم آخه اينقدر که قشنگه...... شاد باشی

msheyda

سلام خسته نباشيد // خوبی . خواهر گلم / م . شيدا//////////

علی22/میترا

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم. دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود. مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد. لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود. تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها. من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم. آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند، درها عبور غمناك مرا مي جستند. و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم. ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي. صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت: همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه تپش هايم. من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم. دستم را به سراسر شب كشيدم ، زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد. خوشه فضا را فشردم، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد. و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم. ميان ما سرگرداني بيابان هاست. بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست. ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست.

msheyda

جودی عزيزم . فقط ميگم دلم واسه همه شما تنگ شد . اون هم چه دلتنگی که درعالم نمی گنجد . م / شيدا / خاک پا........