بازم سلــــــــــــــــــــــــــــــام، سلــــــامی دوباره...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

خدایا چقدر خوشحالم که دوباره برگشتم اینجا، به خونه ی خودم... وای اگه بدونید که الان چه حالی دارم ... اگه بدونید که چقدر تحمل دوری از اینجا برام سخت بود... ولی حالا من اومدم... اومدم که دوباره شروع کنم... اومدم با یه کوله بار احساس خوب و قشنگ نسبت به زندگی... این روزها خیلی خوشحالم... یه احساس عجیبی دارم... فکر می کنم مسیر زندگیم یه جورائی داره عوض می شه... زندگیم داره متحول میشه... خیلی خیلی خوشحالم، باور کنید انقدر ذوق زده ام که نمی دونم چی بگم و چی بنویسم... باور کنید دست خودم نیست شما به بزگواری ببخشید که جو منو گرفته و خودم نمی دونم که باید چکار کنم ... اصلاً نمی دونم چی بگم... زبونم بند اومده... وای چقدر بده آدم از خونه اش دور باشه... بره شهر غربت، البته من همیشه گفتم، بازم میگم که آدم دلش غریب نباشه...  حالا خدا رو شکر که دوباره اینجام... و البته از سمانه ی مهربونم، دوست خوبم، خواهر گلم... خیلی  خیلی ممنونم که بهم اجازه داد دوباره برگردم و اینجا بنویسم، واقعاً ازش ممنونم بدون تعارف میگم... باور کنید هر همخونه ی دیگه ای بود تا حالا از دستم خسته شده بود و می انداختم بیرون، من با پرروئی تمام بهش تلفن زدم، گفتم سمانه می تونم برم شهرسکوت رو آپدیت کنم و سمانه ی گلم با بزرگواری تمام بهم اجازه داد که من دوباره اینجا باشم.... خیلی خوشحالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم... هورااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

یه متن جدید هم برای آپدیت انتخاب کرده بودم اما حالا تصمیمم عوض شده... تصمیم دارم به یاد روز اولی که اینجا رو افتتاح کردم، به یاد همه ی دوستان مهربونی که الان جاشون اینجا خالیه اما توی دلمون سبزه، به یاد خاطرات خوب و بدی که اینجا داشتم و به یاد خیلی چیزها، خیلی چیزها، شعر قصه ی شهرسکوت رو که اینجا نوشته بودم دوباره بنویسم و البته اینبار با تمام وجودم تقدیمش کنم به شمـــــــا عزیزای مهربونم، به همه ی اونهائی که دستشون دارم و به همه ی اونهائی که دلشون به یاد عشقی می تپه...

 

 

برای تو...                                      

 

قصه ی شهر سکوت

 

 

روزی، دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهرِ صدا که پر از زمزمه بود

تنها دلِ من قصه ی مهرِ تو شنید

چشمِ تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یادِ تو طپید

 

در سینه ی سردم، این شهرِسکوت

دیوارِ سکوت به صدای تو شکست

شد شهر هیاهو، این سینه ی من

فریاد دلم، به لبانم بنشست...

 

خورشید منی، منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نورِ تو ای چشمه ی نور

دریای منی، منم آن قایق خرد

با خود تو مرا می بری تا ساحلِ دور

 

اکنون تو مرا، همه شوری و صدا

اکنون تو مرا همه نوری و امید

در باغ دام بنشین بار دگر

ای پیکر تو، چو گلِ یاسِ سپید....

 

 

                              دوستتون دارم... عاشق باشید

                                جودیِ شهر سکوت

 

 

 

 -------------------------------------------------------------------------

سلام به دوستای گلم...

 

نمی خواستم نوشته ی جودی عزيزم و خراب کنم اما دو تا مطلب بود که بايد حتما ميگفتم...

 

اول اينکه : اينجا مال جودی هست و نه من...و اون هروقت دلش بخواد می تونه بياد و بره اما يه چيزی به من ثابت شد و اون اينکه خيلی از دوستای خوبم وقتی که جودی اينجا نيست...من و قابل نمی دونن که بيان و سر بزنن...از دست عزيزان گله يی نيست...اميدوارم هميشه شاد باشن و خوش...با اونايی که دوسشون دارن...

 

دوم اينکه : با اينکه دير شده....اما چون يه کم در همين مورد مشغوليت داشتم نتونستم بيام و بنويسم ...اما وقوع اين حادثه ی تاسف بار...يعنی زلزله ی بم  رو به همه مردم ايران تسليت ميگم...اميدوارم که خداوند به بازماندگان صبر عطا کنه و رفتگان و غريق رحمت و مغفرت خودش بکنه....

 

و چيزی که اين چند روز خيلی من و به فکر فرو برد اينکه :...

هيچ چيز توی اين دنيا پايدار نيست....و چه راحت همه چيز از هم می پاشه...بدون اينکه ما تصورش و داشته باشيم...ودر يک چشم به هم زدن خيلی از افراد برای هميشه از آدم دور ميشن...چه خوبه که حالا که ما فرصت داريم...اين زمان اندک و برای عشق ورزيدن و کمک و محبت به همديگه از دست نديم....هيچکس نمی دونه که فردای ما چه خواهد شد...

 

به قول شاعر:

امروز که محتاج توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک...چه سود اشک ندامت

 

اميدوارم که هزار هزار سال..کنار اونايی که دوسشون دارين زندگی کنين...

فدای شما...

 

 

/ 122 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

يادت نره عزيزم...اونم داره با صبر امتحان ميشه...خدا تو قران ميگه: شما را با مال و زندگی و زن و فرزندامتحان ميکنيم....به خدا که نمی شه خرده گرفت...ميشه؟!...خدا در عوض هر چيزی که از ما ميگيره...چيزهای بهتری رو وعده داده...خدا در قران به پيامبر ميگه: و به بندگان من مژده بده ؛آنهايی که در برابر مشکلات و مصيبتها صبر می کنند از رحمت و مغفرت من برخوردار خواهند شد..می دونم که سخته..شايد اگه خودمم خدايی نکرده در چنين شرايطی باشم...بدتر از اينا رو بگم...اما حالا خوبه که به جای شکايت از خدا...قدر نعمتهايی رو که به ما داده...پدر...مادر...خواهر...برادر...خانواده...دوست و آشنا و فاميل و.... رو بدونيم...اگه الان قدرشون و بدونيم و به خاطر وجودشون خدا رو شاکر باشيم...صددرصد خدايی نکرده در صورت از دست دادنشون ديگه لااقل به خاطر رفتارمون عذاب وجدان نداريم...يادت باشه تا فرصت هست...عشق بورز و دوست بدار....و آخرين حرفم اينکه...خدا به هيچکس در مورد مرگش قول نداده که زود باشه...يا دير باشه...يا در جوانی يا در پيری باشه...ما همه رفتنی هستيم...اگه به اين فکر کنیم که همه ی اين افرادی که امروز در کنار ما هستن...ممکنه فردا نباشن... (و ا

پنجره تنها

سلام جودی جان....متن زيبا و با احساسی نوشته بودی....وای چقدر بازديد کننده...خوب طبيعيه ديگه....ممنون که سر زدی...عاشق و پادار باشی....پنجره تنها...((سمانه جان شما هم خيلی عزيزی))

؟سميرا؟

سلام به خانمهای محتذمه....خوبيد.؟

Ali&rooya&همسفر عشق.

سلام..خوبييد.چند روزی که نبودم خدا گواه دلم اينجا بود و به ياد دوستان///سمانه عزيز...راجع به نظرياتت چيزی برای جواب دادن ندارم چون محترم هست ولی من فکر نميکنم فقط به خواطر جودی ميومدم حالا شايد کم پيدا بودم دليلش هم گرفتاری های شخصی و درسی که دارم..خلاصه اگر من کوتاهی کردم معذرت ميخوام...جودی خانوم عزيز من در چشم من نگاه تو هم کامنت گذاشتم که خودنش خالی از لطف نيست..خلاصه سمانه خانوم من هرجا باشم خيالت جمع شما و جودی عزيز رو فراموش نميکنم....ارادت مند همه دوستان..علی

Ali&rooya&همسفر عشق.

از من دیگه هیچی نمونده یه قصه ام صد باره خونده / امروز هوا هوای گریه س گونه هامو بارون پوشونده/ ابر غمم بارون نمی شه درد سکوت درمون نمی شه/ بخون برام از پشت شیشه درد سکوت درمون نمی شه/.//

abolfazl

سلام به خواهر گلم سمانه و جودی چرا چيز جديد نمينويسيد من گفتم حالاکه جودی بياد نوشته ها هم بيشتر ميشه ولی از وقت جودی امده ...... مهم نيست لينکتون را گذاشتم تو وبلاگم خوشحال ميشم سر بزنيد برادر کوچک شما

mehr

تنهايی فقط درد شما نيست. معضل انسان امروز است. بازم بهتون سر می زنم

بابک ( اوشو )

راس می گی .... هيچ جا خونه خود آدم نمی شه ... حتی بهترين هتل ۵ ستاره *****

ناديا

سلام...ميلاد مبارك امام رضا عليه السلام رو به شما تبريك ميگم...اميدوارم نگاه مهربان اون حضرت هميشه به ما باشه...شاد باشي