یعنی من الان دلم می­خواد برم سرمو بزارم زمین بمیرم.. هیچوقت فکر نمی­کردم روزی برسه که سالگرد پدرم رو یادم بره، باورتون می­شه همین چند دقیقه­ی پیش یادم افتاد که دو روز پیش سالگردش بوده و منم به کل فراموش کرده بودم این قضیه رو بسکه ذهنم درگیر و مشغوله این­روزا و فقط می­دونم دو روز پیش بدون اینکه بدونم چرا غم عالم ریخته بوده توی دلم و می­خواستم زار بزنمو اینجوری خودمو دلداری می­دم هر چند که خیلی مسخره است.. حالا هم خودمو که می­زارم جای پدرم غصه­ام می­گیره از داشتن همچین بچه­ای که بعد از 13 سال منو یادش بره.. خیلی دردناکه به نظرم

 

 

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
رکسانا

مطمئن هستم که همیشه به یاد پدرت هستی ...

آذین

هی دختره به یادشون هستی نشونه ش همین نوشته به یاد کسی بودن، روز و سال و ماه نمی خواد که. گاهی ذهن آدم شلوغه از چیزای بی خود و اتفاقن، خوبی ش اینه که وقتی ذهن ات یه کم آروم گرفته، یاد بابا اومده و نشسته تو دلت.. شاد باشه روحش تو هم شاد باشی :*

سارا

سلام jodie جان مثل هميشه دوست دارم بد جوري.

خاتون

خدا رحمتشون کنه....

خاتون

یه پیشنهاد دارم: اسم وبلاگ رو عوض کنی به خانه دوست (هر ماه یک یادداشت) یا پستهای ماهانه جودی یا .....

محسن

سلام دوست خوبم . . . همیشه یکی هست که درد دلت و بهش بگی...... ولی وای از اون روزی که همون یه نفر درده دلت بشه... ۩ *(`•.¸ღزمزمه هایی در سکوت شبღ¸.• ´)* ۩ به روزم .... منتظر حضور گرمت هستم