مسافر/جاده/انتظار

 

دلم نمی­خواد جزء اون دسته از آدما باشم که وقتی آدمای زندگیشون می­زارن و می­رن می­شینن و زل می­زنن به جاده و جای پاهای رفته و غصه خوردن و آه حسرت ­کشیدن و گریه­ ­کردن که ای وای چی شد که رفت اون آدمه

به گمونم تقدیر اون آدمه رفتن بوده که رفته اصلن اگه قرار بوده بمونه که می­مونده خب، چه کاریه؟

دلم می­خواد وقتی ظرف آبو ریختم پست سر اون مسافری که باید می­رفته و راهی­ش کردم، یه صندلی چوبی (از همون صندلی چوبی­ها که همیشه یه پایه­اشون لق می­زنه) بزارم کنار همون جاده­ی خاکی که از وسط یه جنگل سبز رد میشه بشینمو به جای زل زدن به جای پای اون مسافره چشممو بدوزم به اینور جاده و منتظر اومدن یه آدم جدید باشم با یه عالمه تجربه و خاطره­ها­ی جدیدتر..

اما راستش دلم نمی­خواد خاطره­های قدیمی رو فراموش کنم مثل اون آدمه، دلم میخواد وفادر بمونم به خاطره­ها، فقط به خاطره­ها البته  

  

پ ن: معلومه که اینروزا  زیاد فیلم می­بینم؟ فیلم هندی نمی­بینم اما، به جان خودم، زیادی جوگیر شدم انگاری D:

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
مریم

صندلی در جاده منتظر است؛ آفتاب می آید و می رود، باران می آید و می رود، برف می آید و می رود، اما تو نه از جاده می آیی، نه از قلب من می روی...- پونه ندایی-

محمد جواد شکری

اینکه رفتن کسی با امدن کسی دیگه همراه باشه خوب نیست؛ هر کسی جایگاه خاص خودش رو داره

ملودی

سلام[لبخند]من وبلاگتون و نوشتتون رو دوست دارم[لبخند]خوشحال می شم به منم سر بزنید[خجالت]می شه با هم تبادل لینک کنیم؟[خجالت][گل]