همه چیز از همون تابستون لعنتی سه سالگی­م شروع شد، همون روزی که سخت مریض بودم و می­سوختم از تب، بعد هم رفتم پیش گلی که ازم مراقبت کنه، یادمه که گلی منو خوابوند روی تختی که توی حیاط گذاشته بودند تا عصرها بشینن و با خانواده عصرونه بخورن و من چقدر خاطره­ی خوب دارم از اون عصرونه­های خوشمزه و چقدر می­مردم برای وقتی که بهم اجازه بدن شبا روی تخت توی حیاط بخوابم، داشتم می­گفتم حالم خیلی بد بود، همش ناله می­کردم و گلی با دستمال نمدار پیشونی و گونه­هام رو پاک می­کرد و حرفای خوب خوب می­زد، همونجا بود که اون اشکای داغ لعنتی از چشام رونه ­شدن به سمت گونه­ها و گردنم، خیلی آروم و بیصدا اشک می­ریختم، یادمه گلی ازم پرسید که چرا گریه می­کنم، گفتم نمی­دونم، اما می­دونستم واسه این گریه میکنم چون فهمیده بودم این آخرین باریه که گلی موقع مریضی کنارمه، می­دونستم به زودی می­ره و ما هم قراره کوچ کنیم یه شهر دیگه، یادمه چشمای درشت گلی رو که پر اشک شدو واسه اینکه منو ناراحت نکنه به بهونه­ی کاری رفت توی اتاق، خواهر گلی اومد و سعی کردم آرومم کنه تا دیگه اشک نریزم، گفت تو دیگه بزرگ شدی واسه خودت، خانوم شدی، گریه که می­کنی گلی هم ناراحت میشه (نمی­فهمید که بزرگ شدن  و خانوم شدن برای یه دختر سه ساله هنوز خیلی زوده) یادمه تمام تلاشمو کردم که دیگه گریه نکنم تا گلی ناراحت نشه و همون شد یه بغض گنده که راه گلومو بست و حالا هنوز هم بعد از 25 سال وقتی مریض میشم و تنهام و کسی خونه نیست که ازم مراقبت کنه تصویر اون روز میاد جلوی چشمم و اون بغض لعنتیه سر باز میکنه و بعدش خیلی آروم و بی­صدا اشک می­ریزم، هنوزم اشکام به داغی همون روزان، قل می­خورن میان پائین و نه تنها گونه­هام و گردنم که حتی دلمم می­سوزونن..

 

 

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مکین

آخ این از اون حس‌های لعنتیه قابل درکه که تو بچگی یه زخم همیشگی گذاشته. [ناراحت]

آذین

هی دختره.. پاییز نیومده که مریض شدی بچه م.. مواظب خودت باش و مواظب دلت هم :×

دختر نقاش

آی آی دختره نبینم غمگینی. اتفاقای زندگی اینقدر دارن تلخ می شن که دیگه از بغض و سوزش گذشته.. کمی تو خودت باشی ، اما زود بیرون بیا که دوست خوبی هستی و همه ی ما دوست داریم :*

امیرعلی

با این پستی که نوشتی اشکهای ما هم که سرازیر شد و ریخت پایین

اوهام

آخرین باری که گریه کردم خواهرم گفت اگه یک باره دیگه گریه کنی باهات حرف نمیزنم حالا با این نوشتت اشکم درومد خداکنه خواهرم نفهمه[گریه]

عطیه

اوهوم .. به منم چسبید فیلمش! این گریه هایی که انگار بی بهانه ست اما بهانه ها ش رو یا ژنهان می کنیم و یا بعدا می رسن ... یه جور سختین!

ابراهیم

سلام جودی عزیز خیلی وقته که از هم خبری نداریم. اتفاقا در جمعی دوستانه ازم خواسته شد که با صدایی که مدتیه ترانه و تصنیفی ازش بیرون نریخته و از کوک افتاده براشون چیزی بخونم. منکه (بدلیلی که تو پست آخرم نوشتم) حالی نداشتم ناخود آگاه آواز روزگار کودکی رو خوندم که چشمای هممون پر اشک شد. دلم لک زده واسه یه نگاه مهربون پدرانه و یه بوسه مادرونه که منو پر از افتخار و عشق کنه.

ساویژه

لاست من و نه تنها از کار و زندگی بکه حتی از خورد و خوراک هم انداخت و آخرش هم تو کف موندم!! حالا میخوام 24 رو بگیرم که میگن عالیه فقط یه کم زیادی اکشنه!! من دوست میشم ولی کتبا باید برام بنویسی که اگه یهو رفتی خارج من هیچ تقصیری ندارم این وسط و کلا بی گناه بی گناهم و عالیه دوستی با تو ...خب شروع کنیم؟؟؟

هاني

سلام مي دونم تنهايي بد درديه منم تنهام از روزي كه خانوادم رفتن فرانسه و من بخاطر دانشگاه و سربازي نتونستم برم گريه هام واسه تنهايي و بي كسي واسه غم منم تنهام مواظب خودت باش خدانگهدار