دیروز که داشتم کتابهای خریداری شده از نمایشگاه رو می­چیدم توی قفسه­ی کتابا چشمم افتاد به دو تا نمایشنامه­ای که پارسال از نمایشگاه کتاب خریدمشون، دیدم که تاریخ زدم 19 اردی­بهشت یعنی همون روزی که سین اومد تهران که با هم بریم نمایشگاه و مدیرمون عصر روز قبلش مرخصی­م رو کنسل کرد بابته اون جلسه­ی مهمه کذایی و من بعدازظهر خودمو با هر جون کندنی بود رسوندم نمایشگاه و چقدر سختی کشیدم که تونستم پیداشون کنم و بعدش سین رو برداشتم رفتم دیدنی­ها سر قراری که رکسی هماهنگ کرده بود و من برای اولین بار دوستای الانم رو اونجا دیدم و چقدر بهم خوش گذشت و بعد اون دور هم نشستن توی پارک ساعی که خاطره­اش از توی ذهنم پاک نمی­شه و این یعنی اینکه الان دوستی ما یکساله شد و من خیلی خوشحالم بابته این روزام و دوستام و بودنشون و مرسی   

پ ن: دیدی یه روزایی رو که هیچ­کاری نداری انجام بدی و هیچ قراری نیست و برای اینکه وقتت تلف نشه همش واسه خودت کلاس دست و پا می­کنی که بیکار نمونی و مگس نپرونی؟ خب البته یه وقتایی هم هست مثل 5 شنبه که من از صبح حدودای 8 صبح که پامو از خونه گذاشتم بیرون تا 5/10 شب که بیام خونه دوباره همش می­دویدم که خودمو از این قرار دسته­جمعی برسونم به اون قرار دسته­جمعی و رسما هیچ جونی نداشتم زمانی که رسیدم خونه..

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آریان17

تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل ×××هر جا گذشت جلوه ی جانانه تو بود سلام . وبلاگ جالبیه. من هم از شما دعوت می کنم برای دیدن آپم به وبلاگم تشریف بیاورید تا محفل ما را روشن کنید.(آپها با موضوع:1ایران-2-دکتر علی شریعتی و

ئه‌سرین

آره پنجشنبه منم اینجوری بودم! مجبور شدم سه سوته بلند شم به تئاتر برسم!

آدین

بهله.. طرفدارا زیادن خب :) :×

مهدی

سلام. بله.همین فعلا...

سین

این روزها کلی خاطره رو فراموش کردم و برای یادآوری اونها ممکنه دقیقه های زیادی رو صرف کنم . برای این 19 اردی بهشت فکر کنم باید برم کتاب های سال پیش رو ببینم تا یادم بیاد. ولی کلی جالب بود .

ساروی ریکا ...///

ما هم یه خاطره که چه عرض کنم دوتا خاطره فراموش نشدنی داریم تو پارک و رستوران دیدنیها ...یادش بخیر ...راستی خبر از اون ...دل نداری؟

آیدا

سلام دوست عزیزم... خیلی وقته اومده بودم که بهت بگم تا دوباره قدم های مهربونتو بذاری توی کوچه های قلبم ولی نمی تونستم کامنت بذارم [ناراحت] خوشحالم میکنی بازم بیایی مثه همیشه. [گل] [قلب]

آیدا

عزیزم اون روز خوش گذشت؟[لبخند] خوش به حالتون . کاش منم بودم. موفق باشی [بغل][قلب]

رضا

می‌خوام همه چی رو خط بزنم. حتی خاطرات نمایشگاه پارسال و امسال رو. البته امسال برای من یک نکته‌ی جالب دیگر هم داشت، دوست خوبی رو دیدم. راستش امسال بی‌خاصیت‌ترین نمایشگاه عمرم بود. چون از هیچ غرفه‌ای بازدید نکردم و هیچ کتابی نخریدم چون اصلاً وقت نکردم برم. اون یه بار هم برای دیدن آن دوست رفتم، همین!