سرمو تکیه دادم به شیشه­ی ماشین و غرق خیالبافی­ ام که یهویی با صدای آقای راننده به خودم میام.. ببخشید خانوم من عینکم همراهم نیست، نمی­تونم خوب بخونم یه کاغذ کوچولوی دو در سه سانتی می­ده دستم با یه فندک چراغ قوه دار، میگه می­تونی پینه ضبط ماشین رو بخونی؟ می­گه این روزا انقدر اعصابم بهم ریخته­ است که همه چی از یادم می­ره.. کاغذ و چراغ قوه رو ازش می­گیرم و تلاش می­کنم که مثلا کد رو بخونم اما نمی­شه، بهش می­گم آقا ظاهرا منم وضع بهتری از شما ندارم، کاغذ و چراغ قوه رو می­دم به مسافر پشتی که شاید بتونه کمکی بکنه.. اونم با اطمینان یه عدد می­گه که غلط از آب درمیاد و دوباه ارور می­ده.. آقای راننده می­گه دلم خوش بود که شاید شماها بتونید کمکی بکنید و منم یه آهنگی گوش بدم بلکه یه کم آروم بشم اما حیف..دوباره سرمو تیکه می­دم به شیشه­ی ماشین و زل می­زنم به جاده­ی روبرو و اینکه کی می­رسم خونه؟ چقدر دیر شده برای پختن شام و البته ناهار فردا.. فکر می­کنم خودم رو تو چه دردسری انداختم با این رژیم که دوباره با صدای آقای راننده به خودم میام. می­گه چهل و خورده­ای سالمه اما هنوز ازدواج نکردم (پیش خودم می­گم لابد از اون راننده هاست که از اینجا شروع می­کنه به حرف زدن و آخرشم می­پرسه، شما متاهلید یا نه؟ به خودم می­گم اگه پرسید بگم بله و خیال خودمو راحت کنم که ادامه نده به حرفاش) می­گه دو سال پیش با یه خانومی آشنا شدم و خیلی بهش علاقه دارم.. جدیدن هم تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم اما نمی­دونم چند روز پیش چه اتفاقی افتاد که این خانوم از من فاصله گرفت، بهم می­گه ازم متنفره.. می­گه مطمئنم که دروغ می­گه، آخه چشاش بهم می­گه منو دوست داره.. می­گه این چند روز همش احساس خفگی دارم، فکر می­کنم یه چیزی راه گلومو بسته، میگه به نظرتون این عشقه؟ می­گه چند روز پیشا رادیو جوان می­گفت اونایی که توی سن بالا عاشق می­شن عشقشون دوام بیشتری داره، پس چرا اینجوری شد؟ می­گه چند روزه نتونستم غذای درست و حسابی بخورم، هیچی از گلوم پائین نمی­ره، می­گه این عشقه؟ من الان عاشقم؟ می­گم نمی دونم، لابد.. می­گه تو که خانومی می­تونی راهنمایی­­م کنی؟ من چکار کنم که اون دست از این حرفاش برداره؟ می­گم نمی­دونم اما شاید لازمه که بهش زمان بدید، حتما یه اتفاقی افتاده که اینهمه عصبانیه، و فقط گذر زمانه که می­تونه آروم­ترش کنه.. می­گم خودتونم بگردید دنبال علتش؟ سعی کنید حلش کنید.. می­گه دوستشم همین رو می­گفت.. می­گه مرسی که به حرفام گوش دادی حالا آرومترم.. سرمو و تکون می­دم که یعنی خواهش می­کنم، بهش لبخند می­زنم و پیاده می­شم.. حالا فکر می­کنم آقاهه آروم شده و دیگه به اندازه­ی قبل راه گلوش بسته نیست اما این چیه که اومده و راه گلوی منو بسته؟ بغض؟ درد عشق؟  بعد یه نفس عمیق می­کشم و هوای خنک این روزا رو می­فرستم توی ریه­هام.. دستامو می­زارم توی جیب مانتوم و مرغ سحر خوانان راه می­افتم به سمت خونه..  

پ ن۱: راستش رو بخواین تمام مدتی که آقای راننده باهام صحبت می­کرد و منم به حرفاش گوش می­دادم و اون چند جمله­ای که من گفتم یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده بود، اینکه مسافرای دیگه چه فکری می­کنند پیش خودشون راجع به من؟ اینکه دارم با یه آدم غریبه حرف می­زنم و حس خوبی نبود..                                

پ ن۲: برای دوستداران برنامه های رضا رشیدپور، مجموعه ی جدید مثلث شیشه ای ساعت ۱۰ شب شبکه ی تهران 

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
رکسانا

هوم ...با خوندن این پستت من هم راه گلوم بسته شد...

مسعود

بیش از 1500 کارمند سازمان علوم پزشکی ایران شامل پزشک و پرستار و خدمه که برای ماموریت اداری در بیمارستانها و درمانگاههای ایرانی در مکه و مدینه یه سر می برند با توجه به اهمال و اشتباه بزرگ مدیران سازمان پزشکی حج مدت اعتبار ویزای یک ماهه آنها تمام شده و چندین روز اضافه در عریستان مانده اند و از شنبه این هفته اجازه خروج از عریستان به آنها داده نشده است و شدیدا تحت نظر پلیس عربستان هستند.(لازم به ذکر است دولت عربستان چندی قبل هشدار جدی به دولت ایران در این مورد داده بود) .ضمنا از دیروز صبح تماس تلفنی از ایران به عربستان قطع شده است که احتمال می رود دولت ایران برای جلوگیری از نشر اخبار و .... اقدام به بستن خروجی تلفن خارجه به عربستان نموده باشد.با توجه به خطر بزرگ برای این انباع ایرانی و نگرانی شدید خانواده ها و نیز عدم توجه دولت ایران به این مسئله خواهشمندم با لینک به این مطلب و ارسال به دوستان نسبت به اطلاع و پیگیری وضع هموطنان گرامیمان کمک نمایید.اخبار جدید متعاقبا اعلام خواهد شد

RahiL

اشکالش چیه حرف زدن با غریبه؟ :) راستی جودی جان این آهنگت بغض تو گلوی من می ندازه که هیچ، قفسه سینه م رو سنگین می کنه که هیچ، اگه زیاد گوشش بدم اشکمم در میاره! P:

herasita

بغض دارم....یادته چن سال پیشا اونوقتا که کوچیکتر بودیم از این جوجه رنگیا باب بود همه می خریدن....یادته بعضیاشون زرنگ بودن و همه از اونا می خریدن...من حس اون جوجه هه رو دارم که اون گوشه رو یه پاش واستاده و چرت می زنه...همون که گاهی حین تلوتلو خوردن تو خواب یه چشمش و باز می کنه و نگات می کنه و یه جیک جیک آروم...وباز چشاش و می بنده...حالم خیلی جالب نیس اینروزا

herasita

...شاید این رنگای مصنوعی رو پر و بالم حالم و بد کرده!!...نمی دونم....

رضا

ای عجب. در مورد خود اتفاق که چیزی نمی‌تونم بگم چون به نظرم صحبت کردن در مورد احساسات پاک دیگران بینشی عمیق می‌خواد که در نگاه اول نمی‌شه بهش دست یافت. اما در مورد پی‌نوشت اولتون، اگر من چنین مسافری بودم همچین فکری نمی‌کردم! یعنی یک در یک میلیون ممکنه کسی چنین فکری کنه. پس خیالتون راحت.

ساویژه

هی دختره گمت کرده بودم یه مدت. باباجون بعضی وقتا گور پدر فکر مردم!

محمد

بعضی وقتا نه تنها گلوی آدم بلکه ذهن و روح آدم گیر می کنه و انگار که دیگه هیچ چیز تو دنیا ارزش نداره وقتی توی چنین شرایطی گیر می کنی.