آنیسا اول صبحی رفته سروقت مامانم-بچه­ام سحرخیزه کلن-  هی مامانمو تکون می­ده که مامان گل بیدار شو، مامان گل بیدار شو..  

بعد منو دیده که آماده شده­ام برم سرکار با یه بغض خاصی صدام می­زنه خاله طلا بیا مامان گل مرد.. رفتم بالای­ سر مامانم، می­گم نه آنی جونم مامان گل لالائه، نمرده.. اما راضی نمی­شه، مطمئن نمی­شه، هی مامانمو تکون می­ده و با بغض صداش می­زنه و پتو رو از سرش می­کشه و انگشتشو تو چشماش فرو می­کنه تا مامان گلش بیدار شه- زنده بشه در واقع- تا وقتی هم مامانم چشماشو باز نکرد بچه­ آروم نگرفت،آخرشم که از زنده بودن مامانم مطمئن شد همچین مامانمو بوسید و خودشو تو بغلش جا کرد که کلی حسودی­م شد..

 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
بانوی ماه و آب

اوخی . بچست دیگه نمی فهمهه که خالا طلاش حسودیش میشه . خواب مامانت خیلی سنگینه ها !

مهـــــــــران

سلام دوست من از وبلاگ مفیدت خیلی لذت بردم. لطف می کنی به من هم یه سر بزنی تا از نظرات خوبت استفاده کنم؟ مهران "کهنه درخت"

سمیرا

از دست این نوه های نیناشی ما حق داریم که کلی حسودیمون بشه یعنی این حسودی از روی خوشحالی (ستایش یکسال و نیمه با لپای شیرینش )

مریم

من آنیسا لازم! یکی که از زنده ام کنه ..

اقا بزرگ

ساقيا امشب صدايت باصدايم سازنيست . ياكه من بسيارمستم ياكه سازت سازنيست. البته ربطی نداره فقط قشنگه