برای تو بی وفا...

امروز ميخوام از شعرای يکی از دوستای بی وفام بنويسم که ۸ سال با هم همکلاسی بوديم و ۱۰ سال از خواهر صميمی تر اما.....:

می گويند : عشق...

رنگينی لحظه هاست !...

زيبا !

از وقتی تو را ديدم...لحظه هايم رنگين شده اند !...

 

* * * * *

 

ديروز... وقتی پرتقال می خوردم...به ياد تو بودم...

دستم بريد !...

امروز...که می خوابم...خوابت را می بينم...

رنگم می پرد!...

فردا...که نفس می کشم...تو را حس خواهم کرد...

بی شک ميميرم !...

به همين راحتی...

زندگيم...با تو زيباست!...ميبينی؟!...

 

* * * * *

 

مارا به مسلخ عشق ببريد...

دلمان برای غربتی تلخ بهانه ميگيرد...

غربتی به وسعت غريبی يک دشت خالی از درخت !...

دريايی خالی از موج !...

و زندگی خالی از عشق !...

 

* * * * *

 

از کوچه پس کوچه های آشنا گذشتم...

غريبه ها نگاهم ميکردند...

به دنبال کسی ميگشتم...

کسی...که از من گذشته بود !...

آشنا بود...اما به غريبه ها می مانست...

چقدر دلم...هوای دلگير شدن کرده...

اما هر چه می کوشم...دلگير نمی شوم!...

با همان سرعت که آمدم...من هم گذشتم...

بعداز سالها...حالا می فهمم چرا کوچه...غمگين بود !...

آه...غريب آشنا...رفته بود !...

 

* * * * *

و حالا يه جمله از خودم ودو تاشعر برای اين دوست بی وفا می نويسم...نمی دونم اينا رو ميبينه و می خونه يا نه...مهم هم نيست...چون حتی دوستيمون هم هيچوقت براش مهم نبود...و هرگز ارزش اونهمه لحظه های قشنگی رو که با هم داشتيم ندونست...براش هميشه دعا ميکنم و اميدوارم که هميشه شاد و موفق باشه...و در راه درست گام برداره...آمين...

 

* * * * *

 

به اميد ديدنت...غبارها را از آيينه ی زندگيم کنار زدم...

افسوس...

دلت غبار گرفته بود !...

 

* * *‌ * *

 

درخت جاده بودی ای دل من

برای هر کسی پُرسايه بودی ای دل من

به هر شخصی که رد شد سايه دادی

چقدر تو ساده بودی ای دل من

 

* * * * *

 

و حرف آخر اينکه....

از دوست به يادگار دردی دارم                  کان درد به صد هزار درمان ندهم...

 

همين...                  

سمانه تو