بازم مثل هميشه سلام، سلام به روي ماهتون...
هيچوقت نتونستم اونطور که بايد احساسم رو بيان کنم... الانم اصلاً نمي دونم که بايد از کجا شروع کنم... بازم مثل هميشه مي گم يادش بخير... آره... تا حالا چندين بار اين حرفها رو نوشتم، بازم مي خوام از اون روزها بگم... از اون روزهاي قشنگ، روزهائي که توي دفتر يادبود نغمه با هم جمع مي شديم و اون لحظات فراموش نشدني رو مي ساختيم و به هم درس زندگي، درس عشق و دوست داشتن، درس صفا و صميميت و ... مي داديم، بعدش تصميم گرفتيم که روابطمون رو گسترش بديم گروه نغمه اي ما اومد و هر کدوم از بچه ها براي خودشون يه کلبه اي ساختن که سرشار از عشق و صفا بود، کلبه اي که درش به روي همه باز بود و با دلهاي صاف و بي رياشون پذيراي دوستانشون بودن... منم يه روز تصميم گرفتم که بيام و براي خودم يه کلبه بسازم و از همه چيز براتون بگم از عشق، مهربوني، صفا و دوستي... از شاديها و دلتنگيهام بگم... اولين جمله اي هم که نوشتم تا دعوتتون کنم اين بود ( در کلبه ي ما رونق اگر نيست، صفا هست.... ) اميدوارم که غير از اين نبوده باشه، همون زمان هم گفتم که من به تنهائي نمي تونستم از پس اينکار بر بيام و يادش بخير که حامد عزيز چقدر با وجود تمام گرفتاريها براي آماده کردن اينجا زحمت کشيد و... و يادمه روزي که مجبور شدم براي يه مدت کوتاه از اينجا دور بشم که با خودم تنها باشم، فکر کنم، بتونم باز هم در برابر دلتنگي ها و نا ملايمات مقاومت کنم و اينجا رو بايد مي سپردمش به کسي که واقعاً مي تونست خونه ي خاطراتم رو حفظ کنه و سمانه ي عزيزم بهم افتخار داد، منت روي سرم گذاشت و قبول کرد که ساکن کلبه ي فقيرانه ي من بشه و حقا که سمانه تونست اينجا رو سرشار از صفا و دوستي بکنه... روزي که برگشتم تصميم گرفتيم اينجا رو با هم اداره کنيم که الحمدا... موفق بوديم و تونستيم خيلي از حرفهاي دلمون رو بزنيم و مهمتر اينکه تونستم دوستاي خوبي پيدا کنم که با همه ي دنيا هم عوض شون نمي کنم... و امـــــــا
من امروز اومدم براي اسباب کشي... بله من دارم از شهر سکوت مي رم و قرار شده از اين به بعد توي وبلاگ
( چشم من، نگاه تو ) بنويسم... وبلاگ حامد عزيزم... چند روز پيش پيام حامد رو خوندم که نوشته بود مي خواد سرقفلي وبلاگش رو بزنه به اسم من البته اگه من مايل باشم در غير اينصورت اونجا رو مي زاره براي مزايده...چون ديگه نمي تونه اينجا رو اداره کنه و از اينکه مي بينه کلبه اي رو که با عشق ساخته داره خاک مي خورده غمگينش مي کنه... تصميم گرفته بود وبلاگ رو حذف کنه اما دلش نمياد خونه ي خاطراتش رو به آتيش بشکه و به قول خودش بايد اينجا رو بسپره به اهلش که بتونه از همه ي گذشته ي قشنگی که اينجا داشته مراقبت کنه... بهش قول دادم توي چشم من، نگاه تو از اميد بنويسم و از عشق... از راههاي نرفته و تجربه ي گذشته، از افق و روشني، از طلوع بي پايان.... چون خودش اينها رو ازم خواسته...
من از امروز رسماً به اونجا نقل مکان ميکنم و اينجا رو دوباره مي سپرمش به دست سمانه... خودمم که همين نزديکيهام و از دور مراقب شهرسکوتم هستم و سر ماه هم براي گرفتن اجاره خونه مي آم گاهي هم ميام مهموني و حتماً به سمانه توي اداره کردن اينجا کمک مي کنم قول مي دم... شايدم يه روزي به سمانه اجازه دادم که بياد خونه ي جديدم البته شايد؟؟؟ سمانه جون زياد جدي نگيري اين قضيه رو...!!!

و در آخر هم دعا مي کنم که هادي عزيزم هم زودتر برگردن و من امانتيشون رو بهشون بسپارم... حقيقتاً من لياقت اداره کردن خونه ي سرشار از عشق هادي عزيز رو ندارم... خوب ديگه من خيلي حرف زدم، سرتون درد گرفت. در آخر تنها چيزي که مي تونم بگم اينه که هميش شاد و عاشق باشيد... !!!
و بازم در آخر براي همه ي اونهائي که هميشه جاي خاليشون سبز آرزوي سعادت و خوشبختي دارم...!!!
دوستاي مهربونم... گرم يادآوري يا نه... من از يادت نمي کاهم... ( يادی از حامد عزيز، شهرغم و ساقي که جاشون خيلي خاليه و نمي دونم چرا خيلي کم پيدا شدن، ديــــــوونه، ماسوآ، گل من، مهربان، نهال، عروس کوير، سارا، ياسر و همه و همه.... ) دوستتون دارم تا هميشه... !!! و حالا
حالا مي خوام دعوتتون کنم قدوم مبارکتون رو روي چشمهاي من بزاريد و به خونه ي جديد من سري بزنيد... بفرمائيد، خونه ي خودتونه.... (
چشم من، نگاه تو )... قدمتون روي چشم هاي من... !!! jodie