دوستتان دارم...تا هميشه...

تقديم با عشق...به تمام دوستای عزيزم که عاشقانه دوستشان دارم...بخصوص...خواهر گلم...جودی...

تو را دوست ميدارم...به سان کودکی که آغوش ِ گشوده ی مادر را...

شمع بی شعله يی...که جرقه را...

نرگسی...که آينه ی بی زنگار چشمه را...

تو را دوست ميدارم...به سان تنديس ميدانی بزرگ...که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش...و محکومی که سپيده ی انجام را ...

دوستت ميدارم...چونان بلوطی...که زخم يادگار عشقی برباد رفته را...

ستاره يی...که شب رابرای چشمک زدن...

و پرنده يی اسير...که پرنده ی آزادی را...تا رهايی را به بار بنشيند...

آنسوی حيرانی ميله های قفس...

دوستت ميدارم...تو به زندگی ميمانی...

به نوشيدن جرعه يی آب در فاصله ی دو رويا...به بوييدن عطر يک نامه پيش از گشودنش...

به سلام هر سپيده...به گشودن پنجره رو به بی حيايی باران...

تو را دوست تر ميدارم از سرزمين خويش...سرزمينی که خلاصه ی بند است...

دوست ترت ميدارم از خورشيد که ديريست سر زدن در اين دامنه  را ... به حيله ... لاف ميزند...

دوست ترت ميدارم از ماه...که جراحت پنجه ی هزار پلنگ عاشق را بر چهره دارد...

دوست ترت ميدارم از پرندگان...که لال ميگذرند...

از درختان...که دسته ی تبر ميشوند و برادران هم ريشه را درو ميکنند...

تو را دوست تر ميدارم از روياهای خويش...چراکه تو..به بارنشستن تمام روياهايی...

مرا از رفاقتی بی مرز سرشار ميکنی...تا دوست بدارم جهان پيرامون خود را...

آبشار و خورشيد و درختان را...پرندگان و ماه و سرزمينم را...

و تو را...

تو را دوست ميدارم...وبا تو..

ديگرم به بيداری اين گستره ی خاموش و آدميانش نياز نيست...که عصمت نام خود را به يکی بوسه بر دست بی ترحم دنيا فروخته اند!...

دوستت دارم عزيز دل....

همين !

 

فدای همه ی شما              

سمانه تو