مشت مي كوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام ، از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم :
- آی !!!
با شما هستم ! اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايی می گردم:
لب بامی ، سر كوهی ، دل صحرايی
كه در آنجا نفسی تازه كنم .
آه ! می خواهم فريادبلندی بكشم
كه صدايم به شما هم برسد !
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم!!!
من هوارم را سر خواهم داد !
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما «خفته ی چند »!
چه كسی می آيد با من فرياد كند ؟؟؟ !!!

( فريدون مشيري )