امان از دلتنگی های هرروزه...

سلام عزيزانم!

اين روزا خيلی جودی عزيز و شماها رو اذيت کردم...

ببخشيد که مدتی نيومدم...اما شماها تو دلم هميشه هستين....

چه باشم...چه نباشم....

من و ببخشيد...همين!...

توی تنهايی يک دشت بزرگ...که مثل غربت شب بی انتهاست...

يه درخت تن سياه ِ سربلند...آخرين درختِ سبز ِ سر ِ پاست...

رو تنش زخمه ولی زخم ِ تبر...نه يه قلب تير خورده نه يه اسم...

شاخه هاش پُر از پَر ِ پَرَنده هاست...کندوی ِ پاکِ دخيله و طلسم...

چه پرنده ها که تو جاده ی کوچ...مهمون سفره ی سبز اون شدن...

چه مسافرا که زير چتر اون...به تن ِ خستگيشون تبر زدن...

 تا يه روز تو اومدی بی خستگی...با يه خورجين قديمی ِ قشنگ...

با تو نه سبزه نه آينه بود نه آب...يه تبر بود با تو با اَهرُم‌ ِ سنگ!...

اون درختِ سربلند ِ پرغرور...که سرش داره به خورشيد ميرسه..منم منم...

اون درختِ تن سپرده به تبر...که واسه پرنده ها دلواپسه..منم منم...

رقص ِ دستِ نرمت ای تبر به دست...با هجوم ِتبر ِگُشنه و سخت...

آخرين تصوير ِ تلخ ِموندنه...توی ذهن ِسبز ِآخرين درخت!...

حالا تو شمارش ثانيه ها...کوبه های بی امون ِتبره...

تبری که دشمن ِهميشه ی...اون درختِ محکم و تناوره...

من به فکر ِخستگيهای ِ پَر ِ پَرَنده هام...تو بزن..تبر بزن...

من به فکر ِغربتِ مسافرام...اخرين ضربه رو محکمتر بزن...

دوستانم...ببخشيد اما نتونستم چيز قشنگتری براتون پيدا کنم...

چه ميشه کرد دلواپسيها و دلگيريهای گاه و بی گاه اين زندگی که برای آدم حوصله نمی ذاره...

فدای همتون بشم...