آن ها تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها بردند و اكنون ديگر


ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست


و گيسوان كودكي اش را در آب هاي جاري خواهد ريخت


و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است در زير پا لگد خواهد كرد


اي يار، اي يگانه ترين يار، چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.


انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يك روز آن پرنده نمايان شد


انگار از خطوط سبز تخيل بودند آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي زدند


انگار آن شعله ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره ها مي سوخت


چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود !!!


 ( فروغ فرخزاد )