نمی دانم چرا باز دوباره دلگيرم...

نمی بازم به بی رنگی....به کوه و معبر سنگی...

به پاييز و غروب عصر دلتنگی...نمی بازم...

نمی سازم من خاکی...سرايی با دل شاکی...

تو دنيايی که خالی مونده از پاکی...نمی سازم...

اگر بايد ببازم من...به چشمای تو می بازم...

که باختم من....

اگر بايد بسازم کلبه ی عشق و....تو دستای تو می سازم....

که ساختم من....

اگر بايد ببازم من....به گرمای نفسهای تو می بازم ....

که باختم من....

اگر بايد بسازم پيکر عشق و ...تو دنيای تو می سازم ...

که ساختم من....

نيازم را بده پاسخ که دلگيرم...اسير وسوسه های نفس گيرم....

نگاهم کردی و بستی به زنجيرم...

نگير از من نگاهت رو....

که ميميرم....

اگر بايد ببازم من...به چشمای تو می بازم...

که باختم من....

اگر بايد بسازم کلبه ی عشق و....تو دستای تو می سازم....

که ساختم من....

اگر بايد ببازم من....به گرمای نفسهای تو می بازم ....

که باختم من....

اگر بايد بسازم پيکر عشق و ...تو دنيای تو می سازم ...

که ساختم من....