پيوندهای جاودانه ۱۰ (پايان)

وقتی تو نيستی

نه هست های ما...چونان که بايدند...و نه بايدها !

مثل هميشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض فرو می خورم...

باشد برای روز مبادا...

اما در صفحه های تقويم

روزی به نام روز مبادا نيست...

روز مبادا روزی است شبيه ديروز...روزی شبيه فردا....

روزی درست شبيه همين روزهای ما...

اما هنوز هم نه هست های ما چونان که بايدند و نه بايدها...

عزيزمن

بی تو

هر روز ...روز مباداست

از دوستان عزيزی که لطف کردند منت گذاشتند و تشريف آوردند به اين جشن تشکر ميکنم...و در اولين فرصت قدر دانی خواهم کرد....

شايد اين جشن محکی بود...برای آنها که نمی دانند و با ندانستن بر دوستيها ضربه ميزنند و آنها که ميدانند  و دانسته  دل دوستان را می آزارند...هميشه لحظه ها ميگذرند... واين خاطره های خوب و بد است که می ماند...دوستان جديدی  بی ريا و پاک و صميمی ميايندو دوستانی قديمی نيز که هميشه صداقت و راستی معيار دوستيشان است...می مانند....و شايد آنها که دانسته يا ندانسته تيشه بر اين ريشه ميزنند نمی دانند که از خاکستر اين دوستيها...ياران جديدی به اين جمع خواهند  پيوست که بی هيچ ادعايی و فقط برای نشان دادن آنچه به حقيقت در دل دارند...با ما در زندگيمان شريک می شوند...

تعداد پيامها تا آخر صفحه قبل ۱۱۲۹ می باشد...ومن مثل هميشه شرمسار روی دوستان مهربانم هستم...

به اميد اينکه بتونم مهربانيهاتون و جبران کنم...

با تشکر

فدای همه ی شما....

جودی

ـــــــــــــــــ

سمانه تو