پيوندهای جاودانه ۸

باران نمی شوم...می دانی چرا...

نمی خواهم که بگويی:...

با چه منتی خود را بر شيشه می کوبد..تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهی به او بيندازم...

ابر می شوم...

که از نگرانی يک روز بارانی...

هر لحظه پنجره را بگشايی...

ومرا در آسمان نگاه کنی...

همين...