پيوندهاي جاودانه 4

مي خوانم براي دلتنگي هايت

مي خوانم براي يکرنگي هايت

و در آن دم که نفـس هايت

به شماره مي افتد

مي آسايم در پناه سايه بان دستانت

در نورديدن اين راه

چيزي شبيه سنگ ساخت، از من و ما

آسمان خستگي ها اشک ريخت جاي باران

و ما با چترهاي بسته، هنوز

انتظار مي کشيديم باراني شدن را

و در آخرين نقطه ي هستي

پا نهاده بر سنگي سست و لرزان

همچو آويزي بر پرتگاه زمان ...

مي خوانم براي يکرنگي ات

براي چشمان نجيب باراني ات

که در لحظه ي سقوط، تا هميشه

دستاويز نفس هاي کند ما بود...

خوب ديگه فکر کنم تو اين گرما بستني خيلي بچسبه...