پيوندهای جاودانه ۱

سلام سلام سلام...خب خوش اومدين به جشن ما...من اولين باره که ميخوام جشن بگيرم..البته اينقدرا هم خسيس نيستما......تو عالم واقعيت تاحالا کلی جشن گرفتم ...اما خب تو اين عالم و دنيای مجازی اولين باره..اما مهمون داری خوب بلدم به خدا...باور ندارين ؟...خب به همه بگين بيان اگه اونا گفتن که نه هنوز بلد نيست منم قبول می کنم...البته جودی عزيزم نيست که اينجا کمکم کنه..نامرد همه رو تو مهمونيا کمک کرد حالا من و دست تنها ول کرده...تازه من هنوز نمی دونم تو آشپزخونش شربت و شکر و شيرينی ها و شکلات ها رو کجا قايم کرده...شايدم همش با خودش برده سفر...وای وای وای نمی دونين اينجا چه خبره...کسی نياد تو آشپزخونه که بازار شامه...اينجا شتر با بارش گم ميشه چه برسه به من......خلاصه جونم براتون بگه که اينجا قمر درعقربه...اتاق پذيرايی رو نبينين تميزش کردم...اينجا خيلی شلوغه...اين جودی هم با اين خونه داريش..خيلی خب...ديگه بسه هر چی آبروش و بردم...ديگه بقی ی آبروش و تو نوشته ی بعدی می برم....بالاخره بايد تا آخر جشن مطلب واسه نوشتن داشته باشم ...نه؟...خب ديگه صفحه رو باز کنم که الان صدای مهمونا در مياد...الان شربت هم ميارم..رفتم از خونه ی خودمون آوردم می دونم که همتون تشنه هستين...الان شربت و از اين چيزا ميارم...اما اميدوارم که به طمع شام نيومده باشين چون غذا از فردا طبخ ميشه ...امشب شام حاضری داريم...راستش آخه من ميخوام تا فردا چندتا کتاب آشپزی بخونم بلکه بتونم غذا بپزم...هنوز بلد نيستم امشب هم شام املت داريم ...برای همين شماها خونه های خودتون شام بخورين خيلی بهتره...اوخ اوخ اوخ..مثل اينکه خيلی حرف زدم...بقيش و ميرم صفحه ی بعدی....البته سعی ميکنم چندتا شعر هم براتون بنويسم که کمی هم احساساتی بشين و به فکر خوردن نيفتين..وگرنه من ورشکست ميشم....حالا اينجا بنويسين تا صفحه ی بعدی....فدای شما.......

نيگا نيگا...ببينين تو فريزر چی پيدا کردم...وای وای وای...اين جودی کيکای جشن تولدش و نگه داشته که سال ديگه همينا رو به خورد شماها بده...جودی اين چه کاری بود کردی آخه..نيگا...اينهمه اونروز گفتيم به ما کيک بده همش يکی دوتا بيشتر نياورد گفت ديگه نيست...نگو بقيش نگه داشته واسه سال ديگه...ايناها..اين يکی رو ببينين ولی نخورينا بايد دوباره بذارم تو فريزر وگرنه ميفهمه لو دادمش...

ديدين..تازه اين نصفه نيمه رو نگه داشته...چی بگم من آخه...

ولش کن بابا داشتم دنبال شربت ميگشتم اين و پيدا کردما...وگرنه من اصلا فضول نيستم...

آهان اينم شربت...بفرماييد بفرماييد کمی تشنگيتون و رفع کنين...اما شب زياد نخورين..می دونين آخه بده آدم شب زياد بخوره...برای خودتون ميگما وگرنه شربت که زياده!....

خب ديگه فعلا بسه ديگه...بقيش و کم کم ميدم بخورين که پس فردا معدتون مشکل پيدا کرد نگيد که اون شب زياد خورده بوديم..من به فکر سلامتی شماهام...باور کنين...خب ديگه فعلا...خوش اومدين....از خودتون پذيرايی کنين..(اين اصطلاح و همه ميگفتن منم گفتم)....بفرماييد