به اميد ديدار...
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه…
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه…
شب كه از راه مي رسه غربتم باهاش مي آد …
توي كوچه هاي شهر با صداي پاش مييادد …
من غماي كهنمو ور ميدارم، كه توي ميخونه ها جا بذارم…
ميبينم يكي مي ياد از ميخونه، زير لب مستونه آواز ميخونه…
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه…
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه…
گرمي مستي مي آد توي رگهاي تنم، مي دونم دلم مي خواد با يكي حرف بزنم…
كي مياد به حرفاي من گوش بده، آخه من غريبه هستم با همه…
يكي آشنا مياد به چشم من، ولي از بخت بدم اونم غمه…
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه…
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه…
خسته از هر چي كه بود، خسته از هر چي كه هست…
راه مي افتم كه برم مثل هر شب مست مست…
باز دلم مثل هميشه خاليه، باز دلم گريه تنهائي مي خواد…
برمي گردم تا ببينم كسي نيست مي بينم غم داره دنبالم مي ياد…
مستي ام درد منو ديگه دوا نمي كنه…
غم با من زاده شده منو رها نمي كنه…


سلام به همه ي دوستاي مهربونم،
واقعا نمي دونم از كجا بايد حرفم رو شروع كنم اما… نمي دونم از كجا بنويسم از روز اولي كه با شماها آشنا شدم و اكثر ساعاتم رو با شما مي گذروندم، خداي من بيشتر از يكسال از اون روزها مي گذره چه روزهائي بودند، اصلاً انگار همين ديروز بود… چه روزهائي كه توي نغمه با هم داشتيم، شعرهاي قشنگ و نوشته هاي خصوصي ( يادش بخير مسابقه گذاشته بوديم ما مي نوشتيم نغمه پاك مي كرد ) چه روزهائي چه خاطراتي… نمي دونم اين اسمها هنوز خاطرتون هست… صادق، هادي، حميد و هيلدا، حامد، سمانه تو، سميرا خانوم، ماهي سياه كوچولو، واله، ساناز پرنده آبي، آسمون پرستاره، رضا نانا، آرش شيلاندري، م/شيدا، ماسوآ، پروين، ساغر، ساقي، شهرغم، محمد، البرز، سعيد ( داداشي خوبم كه حالا آش خور شده خواهريشم فراموش كرده )، علي 22، رويا، غزل و ماندانا، حيدر يه كت و افروشه، افروز، صدر 80، عدالت، تنهاي تنها، مژده، بهار بلا، آشناي ناآشنا، بهار، نهال، مهتاب، ونوس، ماري، مهربان، گل من، ديــــــوونه، ليلا، قاصدك، سميرا ع، نازي، ناهيد، ميترا، سحر، مريم تنها، بارون بهار، و …. مي دونم اسم خيلي ها رو ننوشتم متاسفانه حضور الان ذهن ندارم منو ببخشيد… تو وبلاگم دوستاي خوبي پيدا كردم… آرامش ( يادت نره چه قولي بهم دادي هميشه وقتي به اونجائي كه بهم گفتي مملو از آرامشِ ميري منو فراموش نكني كه اين روزها شديداً به اون آرامش نياز دارم )، يهدا، مهر، بماند، سنجاب، هليا، مصطفي، نيما، دريا، داريوش، احسان جان، محسن تنها، هدي، رامين، پريا، جهان و....
روزي كه وبلاگ درست كردم تصميم گرفتم هر وقت دلم گرفت يا يه جورائي نياز به حرف زدن داشتم بيام اينجا تا دلم آروم بشه و همه ي چيزهائي كه اينجا نوشتم حرفهاي دلم بود همش يه قصه بود… قصه اي از دردها و غم ها و شادي هاي دختري كه هميشه يه جورائي در برابر ناملايمات و خوشي و ناخوشي ها سكوت كرده…. اما امروز شهر سكوت تصميم گرفته خاموش بشه البته براي يه مدت كوتاه… اين روزها شديداً به سكوت و تنهائي نياز دارم و بايد براي يه مدتي از شما دور بشم بايد برم نمي دونم به كجا اما بايد سفر كنم برم به گذشته، به يادها، به خاطره ها, اما قصد خداحافظي ندارم، مي گم به اميد ديدار و مطمئنم كه خيلي زود بر مي گردم و اما يه تصميم ديگه گرفتم و اونم اينكه شهر سكوت رو براي مدتي اجاره بدم اونم به سمانه عزيزم كه مطمئنم اينجا رو تبديل مي كنه به شهر شور و هيجان و صدا… ( سمانه جون اينجا تا مي توني شلوغ كن خونه ي خودتِ ) دلم براي همه ي شما تنگ مي شه ولي باور كنيد من نياز به اين سكوت و تنهائي دارم… خداي من جدائي چقدر سختيه، خدايا… بغضم اجازه نمي ده بيشتر از اين حرف بزنم، همينجا حرفهامو تموم مي كنم و مي گم بــــــــــه امــــــــــــيــــــــد ديــــــــــدار...

( يه خواهش ديگه دارم مي دونم به محض اينکه اين پيام رو بخونيد نگرانم ميشد و ميخواين يه طوري از حالم باخير بشين اما عاجزانه از شما خواهش مي کنم اصلاً با من تماس نگيريد چون اون زمان من شرمنده ي شما مي شم به خدا وقتي برگشتم با تک تک شما تماس مي گيرم و از خجالتتون در مي آم..... فداي همتون )