تقديم به شهر سکوت:

سلام، امروز تصميم گرفتم دوباره شعر قوي زيبا رو اينجا بنويسم... اولين بار که نوشتم تقديمش کردم به هادي عزيز که يکي از بهترين دوستان من و خودشون مي دونند که من چقدر به ايشون ارادت دارم و هميشه مزاحمش هستم..... و اما شعر قوي زيبا بهترين هديه اي بود که هادي عزيز به من دادند و هميشه به من يه آرامش خاص داده و مي ده... امروز دوباره اين شعر رو اينجا مي نويسم و با اجازه تقديمش مي کنم به دل تنهاي حاکم شهر سکوت.....


شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد...فريبنده زاد و فريبا بميرد...
شب مرگ تنها نشيند به موجي ...رود گوشه اي دور تنها بميرد ....
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب ...كه خود در ميان غزلها بميرد...
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا ...كجا عاشقي كرد آنجا بميرد....
شب مرگ از بيم آنجا شتابد ....كه از مرگ غافل شود تا بميرد.....
من اين نكته گيرم كه باور نكردم....نديدم كه قويي به صحرا بميرد....
چو روزي ز آغوش دريا بر آيد...شبي هم در آغوش دريا بميرد....
تو درياي من بودي آغوش وا كن....كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد.................