با غروب اين دِل گرفته مرا مي رساند به دامنِ دريا
مي روم گوش مي دهم به سكوت چه شگفت است- اين هميشه صدا !
لحظه هائي كه در فلق گم شد با شفق باز مي شود پيدا
چه غروري! چه سرشكن سنگي! موج كوب است يا خيالِ شما!
دِل خورشيد هم به حالم سوخت سرخ تر از هميشه گفت: “ بيا ”
مي شد اين جا نباشم اينك آه… بي تو موجم نمي برد زين جا
راستي گر شبي نباشم من چه غريب است ساحلِ تنها
من و اين مرغ هايِ سرگردان پرسه ها مي زنيم تا فردا
تازه- شعري سروده ام از تو- غزلي چون خودِ شما زيبا
تو كه گوش ات به اين دقايق نيست باز هم ذوقِ گوش ماهي ها…