به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهائي تنها و تاريك خدا مانند،
دلم تنگ است.
بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.
بيا، اي همگناه من در اين برزخ.
بهشتم نيز و هم دوزخ.
به ديدارم بيا اي هم گناه، اي مهربان با من،
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
و من مي مانم و بيداد و بي خوابي.
… شب افتاده است و من تنها و تاريكم.
و در ايوان من ديريست در خوابند
پرستوها و ماهيها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من!
بيا اي ياد مهتابي!