قصه ي شهر سکوت

روزي دل من که تهي بود و غريب
از شهر سکوت به ديار تو رسيد
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو طپيد.

*****

در سينه ي سردم، اين شهر سکوت
ديوار سکوت به صداي تو شکست
شد شهر هياهو، اين سينه ي من
فرياد دلم، به لبانم بنشست.